تبليغاتX
بی تو همیشه تنهایم

این وبلاگ تقدیم به همه ی عاشق ها

 
 

جملات عاشقانه (اس ام اس) از فریدون مشیری

 

.

جملات عاشقانه از فریدون مشیری

جملات عاشقانه از فریدون مشیری

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد

َAZ bas ke ghoseye to ghese dar goosham kard
Ghamjaye zamane ra faramoosham kard

ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد

Ey dad dobare kare del moshkel shod
Natavan ze hale del ghafel shod
Eshghi ke be chand khoone del hasel shod
Pamale saboksarane sangin del shod

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است

Eshghe to be taro poode janam bastast
Bi rooye to darhaye jahanam bastast

دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

Dani ke ze eshghe to che shod hasele man
Yek jano hezar gooneye faryad az to

با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت

Ba gham sar kon ke shadi az kooye to raft
Ba shab benshin ke aftab az kooye to raft

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

Kojayi ey rafighe nime rah
ke man dar chahe shabhaye siyaham
nemibakhshad kasi joz gham panaham
Na tanha az to nalam kaz khoda ham

عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار

Eshgh ra daryab o khod ra vagozar
ta biyabi jane no khorshidvar

از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

Az delam ta labe eyvane shoma trahi nist
Nime janist dar in fasele ghorbane shoma

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد

Goli ra ke dirooz
Be didare man hedye avardi ey doost
Door az rokhe nazanine to
emrooz pajhmord

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

Naresad daste tamana choon be damane shoma
Mitavan chashme deli dookht be eyvane shoma

 تقدیم به دوستان عزیزم در لیسه عالی غلام حیدر خان صنف ۱۱/۱۱حشمت حبیبی

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 10:4 |
 

  سلام به بچه های لیسه عالی غلام حیدرخان (بالخصوص۱۱/۱۱)

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 10:8 |
 
کمدی | Too Much Internet
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 19:32 |
 

 

 

با عشق دعا کن

اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.

راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید.

چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 19:27 |
 

 

 

گفت : عاشقي مرد ، بیا به یادش لحظه ای سکوت کنیم .
گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم ، باید عمری را ساکت باشیم

 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 19:26 |
 
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 19:24 |
 
ي اشك دگر آرام بريز بر گونه بيمار من

                              لذت ببر اي غم تو هم از اين همه آزار من

 

اي لحظه پايان من اين امشب و فردا نكن

                               درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 11:41 |
 
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 11:36 |
 
فرشته من قد تمام فرشته ها دوست دارم

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

 
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم


تو كيستي كه من از موج يك تبسم تو

 
بسان قايق سرگشته روي گردابم

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 18:57 |
 
 

زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا

     عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها

            آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام

                هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي ام

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 18:54 |
 

جسم و روحم مال تو

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 18:52 |
 
heart.jpg 

فقط تو بگو.........تو بخواه

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 18:51 |
 

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                   رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت              یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند          مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد                      اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد                  چه سرنوشتی که براش رقم زد

اينو نوشتم که  بگویم رابطه شازده و خانومی مدتی هست که قطع شده است.سرنوشت و زندگی گاهی مسيری را برای آدم تعيين ميکنند که درآن عشق کلمه ای نامفهوم است. خواستم بنويسم که دوستش داشتم و هنوز هم خيلی دوستش دارم و هيچ وقت هم از اين مسئله  پشيمون نيستم. خواستم بهش بگم که اگر  دوباره يا حتی صدباره اولين روز دوستيمون تکرار بشه بازم از ماشين پياده ميشوم.خواستم بهش بگويم هميشه از اينکه ميدیدمش خوشحال می شدم و هيچ وقت برایم تکراری نشد.خواستم بهش بگويم که هر روز که از خانه خارج ميشوم آرزو ميکنم که کاش ميشد امروز ببينمش. خواستم بدونه که از صميم قلب می خواهمش.

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:9 |
 

من و تو

یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم اخه هر ۲ تامون جهنمی هستیم تو

به جرمه اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه به جای خدا تو

پرستیدم

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 19:47 |
 

یادم باشه که یادت بیارم که یادم بندازی که یادت بمونه یاد بگیری به

 یاد بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم

 نمیره    ................این رو یادت باشه ..............یادت نره

دوستت دارم 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 19:19 |
 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 19:16 |
 
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 19:14 |
 

روزگار غریبی است چرا ؟

یعنی بخشیدن ادما اینقدر سخته ؟

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:55 |
 
 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

 

     وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

 

   وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

   وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 

           وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 

       وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

  

        وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

 

            ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

  

      چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

خدايا به دادم برس

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:54 |
 
ی خدا
                    اين روزها دنيا واسه من از خونمون كوچيك تره !!

منم تنهاتر از تنها ...............

                              فقط خدا با منه

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:52 |
 
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب :

_ با بارش چند روزه بارون منم زنده شدم. چندوقت بود حس نوشتن نداشتم.
ديگه مثل سابق حوصله نوشتنو ندارم.
خيلی زير بارون راه رفتم. يادمه زير بارون عشق رو شناختم.کاش قلبامون به پاکی
بارون بود.همه ميگيم عاشق بارون هستيم ولی چرا وقتی باريدن ميگيره
چترامون رو بی هيچ خجالتی باز می کنيم؟
 
         
نمیدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوارست
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است
 
بچه ها یه چند وقتی میخوام رفع زحمت کنم
شاید ۳  ۴ ماه نیام   برام دعا کنید

 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:49 |
 

سلام من یک اواره فلک زده عاشق هستم !من در این وبلاگ می خوام راهای اعلام عشق را توضیح بدم.
از همتون  میخوام که خودمو معرفی نمیکنمچون به دلایلی ممکنه باعث بخطر افتادن وضعکنونی من
بشه ,خوب به هر حال همون توری که گفتم من در این جا می خوم راه های اعلام عشق و علاقه حرف بزنیم!
خوب اگه نظری,پیشنهادی و از همه مهمتر راه هایی  که سراغ دارید را را با من در میان بزارید تا دیگران هم فیض ببرن.

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:46 |
 
 

سوار بر تاکسی و همسفرراهی کوتاه باچهارمسافر.........ترافیک،ترافیک ،ترافیک

ترانه ها یکی پس از دیگری بگوش می رسیدن.....اونم از لطف ترافیک .....

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین............

اصلا یادت نمی آد..................................

دختر جوانی سر شو تکیه به پنجره داده بود

واشک آرام آرام از گوشه چشمانش سرازیر می شد

دوباره دل هوای با تو بودن کرده،نگو این دل دوری عشق تو رو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا هابردن...................

صدای هق هق دختربلند شداما بیشتر شبیه بغض خفه شده می موند

کاش کاش................

این صدای دختر بود که غرق ای کاش ها شده بود

میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بی چشات..........

جالب اینه که یهو وسط این ترانه های غمگین آهنگ شادی پخش داشت میشد

که رو به دوستم کردم نه به این آهنگ ها ونه به این ،که یهو راننده ترانه رو به جلو برد

دستم و رو شونه دخترگذاشتم

خانم طوری شده؟؟؟......

همینطور اشک هابرصورت دخترمی غلتیدن

گفت چه خوب می شد آدم دچار فراموشی می شد

اونوقت تمام خاطرات بدش از یادش می رفت

دوباره زندگی جدید...با افکار جدید.......

نگاه حزن آلودی بهش کردم

وقتی رفتی باز هوا بد شد

روزگارازبدی بدتر شد

انگار ترانه هاهمه دست به دست هم داده بودن دخترخاطراتش رو بیاد بیار

ترانه نفرین محسن یگانه بگوش می رسید

اهای رفیق نیمه راه آی که تو تنهایی میری

فقط یک نفرین می کنم الهی تو اوج غربت بمیری

دختر گفت یعنی میشه یک روز دارویی به نام فراموشی کشف بشه

سرمو آروم پایین آوردم....حرفی نمی تونستم بزنم

صدای دخترومی شنیدم

آقای راننده همین کنار ها پیاده می شم

من کماکان در فکر داروی فراموشی

یعنی واقعا میشه یک روز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...............

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 18:20 |
 
 
                                                                    

از دختری حرف می زنم ،

مستور در نقابی از رنگ های قلابی

در پیله مثل کرم کوچک شبتابی

در روزهای خسته بی تابی

در چشم هاش وحشت و بی خوابی

چون ماهی نشسته به قلابی

با صورتی سفید و مهتابی ،

                          از دختری که سخت می گرید.

از دختری حرف می زنم ،

که در آئینه می بینم :

یک تکه آینه در گوشه زندان خسته تاریک ،

جا مانده از وسایل زن اعدامی باریک ،

آنکه به جرم قتل کودک خود دار را بوسید ....

حالا این آینه به دست دخترکی افتاد ،

آنکه به گوشه این دخمه می پوسید ،

 آرام از شرنگ تلخ مرگ می نوشید.........

از دختری حرف می زنم ،

 جرمش :

به عشق مرد گرفتار آمدن

حکمش :

 به پای چوبه این دار آمدن .

از دختری که سخت می گرید.....

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 18:13 |
 
زندگی

زندگی به من اموخته که چگونه گر یه کنم

اما گر یه به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

تو نیز به من اموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 17:21 |
 
بدون شرح ...

اونی که مدعی بود عاشقته, توروتو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبررفت, بی خبررفتو توی این بیراهه ها, رده پاشم واسه چشمات جا نذاشت.

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 17:21 |
 

|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 17:14 |
 
 

 

 

 

 

 

               اي ساغر هستي، به كامم ننشستي

 
ندانم كه چه بودي، ندانم كه چه هستي
 
در بزم من شكسته اي در كام او نشسته اي
 
نوشي تو بر سنگين دلان ، زهري به كام خستگان
 
من همان اشك سرد آسمانم
 
نقش  دردي به ديوار  زمانم
 
بي سرانجام و بي نام و نشانم
 
چون غباري به جا از كاروانم
 
تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي
 
ندانم كه چه بودي، ندانم كه چه هستي
 
تنها ترين تنها  منم
 
سرگشته و  رسوا  منم
 
آه اي فلك اي آسمان 
 
تا كي  ستم بر عاشقان
 
بشنو تو فرياد  مرا
 
آه اي  خداي  مهربان
 
عشق تو خوابي بود و بس
 
نقش سرابي بود و بس
 
اين آمدن اين  رفتنم 
 
رنج  و عذابي بود و بس
 
اي  فلك  بازي چرخ تو نازم
 
بي   گمان آمدم  تا  كه ببازم
 
اي  دريغا كه شد دو چشم  سياهي
 
قبله گاه من و روي نمازم
 
تو اي  ساغر  هستي، به كامم ننشستي
 
.ندانم كه چه بودي  ندانم كه چه هستي
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 16:30 |
 
دلشکن
 
به که گویم    چه بگویم    که چه کرده غم تو به ما
 
همه سوزم     همه دردم    به خدا به خدا به خدا
 
یار بیگانه نوازم    شرح عشق جانگدازم    قصه ای از سوز و سازم
 
با تو می گویم امشب
 
تا که چشم جان گشودم    شمع پنهان وجودم    شعله زد در تار و پودم
 
آه جانسوزم بر لب
 
تو ندانی که چه کردی       به من و دل من به خدا
 
چه غمت از من بیدل       تو کجا من خسته کجا
 
رهگذار بی نصیبی    بی قراری بی شکیبی    تا سحرگه ناله سر کرده
 
نیمه شبها در سیاهی    بی نصیبی بی پناهی    از سر کویی گذر کرده
 
 
ای بهشت موعودم    آن سیاهی من بودم    ای بی خبر ای سرور من
 
می گذشتی از بر من
 
نه اشک چشمم را بدیدی       نه ناله قلبم شنیدی
 
چو بخت من رفتی مه من       چو آهوی صحرا رمیدی
 
ز سوی من دامن کشیدی       تو دل شکن رفتی
 
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 16:6 |
 
|+| نوشته شده توسط حشمت حبیبی در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 18:45 |